این روزها ...
سلام عزیز دل مامان 
الان دقیقا 17 روزه که با شیر مامانی خداحافظی کردی و خداروشکر خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرشو میکردم باهاش کنار اومدی. غذا خوردنت از اون روز خیلی بهتر شده. صبحانه و نهار و شامو کامل میخوری. میان وعده هاتو گاهی میخوری گاهی نه.
بستنی خیلی دوست داری وقتی هوس میکنی میری کنار فریزر و بهش اشاره میکنی که یعنی بستنی بده.
به هندونه هم میگی نِ نو نه. میذارم تو بشقاب و واست ریز ریز میکنم. چنگال میدم دستت خودت همه اشو تا ته میخوری
به شکلاتم میگی بیلی بیلی
بیشتر حرفامونو دیگه کامل متوجه میشی. مثلا بگم فلان چیز و بیار یا فلان کارو بکن انجام میدی. اخ قربون دختر حرف گوش کنم بشمممممم 
رفت و امدمون با یکی از دخترداییام بیشتر از بقیه اس تو هم با دخترش ستایش همبازی میشی. البته اون یک سال و دو ماه از تو بزرگتره یه مقدارم بهت حسودی میکنه
گاهی که میبینه ما حواسمون نیست از کنارت رد میشه و هلت میده یا لباستو میکشه بعدشم خودشو میزنه به اون راه و بقیه راهشو میره که مثلا من نبودم 
اینم عکس یکی از روزاییه که رفته بودیم خونه داییم و تو باستایش بازی میکردی




راستی امشبم یه کار خطرناک کردی. نمیدونم یهو چطوری یاد گرفتی از تختت میری بالا و میپری توش بعدشم کلی ذوق میکنی که تونستی خودت تنهایی بری توش. وقتی اومدم تو اتاقت دیدم تو تخت نشستی و پاهاتم از لای میله ها اویزون کردی همینطوری موندم
کارت خیلی خطرناکه باید یه فکری واسه تختت بکنم
عکسهای این کارتو تو ادامه مطلب میذارم










این روزها ...
